| |
| چهارشنبه 12 تیر ماه سال 1387 |
| اولین تولد |
آبجی بزرگه حکیمه جون
تولدت مبارک!
اولین تولد در کنار او وباهم...چه مزه ای داره؟!
حتما هم او خوشحاله ودلش تاب نداره،واسه فردا که می خواد اولین تولدتو که با هم ایدو تبریک بگه!!
اولین تولد بعد اینکه واسه هم شدین!(چقدر مزه دارها)
خلاصه بهتون تبریک می گم...و امیدوارم حسابی خوش بگذرو نید

|
|
| |
| پنجشنبه 6 تیر ماه سال 1387 |
| یک سالت شدا !! |
چقدر زود یک سالش شد!!!
مثل عمر آدم این یک سال هم زود گذشت!
وای!چقدر بیخیالیم. نه؟!
دوست داشتم ی آدم صادقانه بیاد بگه اصلا فایده داشت یا نه؟!!
فقط وقت تلف کردن بود یا نه؟!!
کی چه می دونه شاید ، شاید بایداین وبلاگو بست!
حالا گذشته از این حرف ها یک سالش شد!
دنیای کوچک من توی در عمق خاطراتم، تولد یک سالگیت مبارک!
----------------------------------------------------------------------------
راستی بروبچ کنکوری خسته نباشید ،ان شاالله با توکل بر خدای مهربون کنکورتونو خوب بدین.
|
|
| |
| چهارشنبه 5 تیر ماه سال 1387 |
| عیدتون مبارک |
ولادت باسعادت حضرت فاطمه زهرا(س)وفرزند برومندشان امام خمینی(ره)را به همه ی عاشقان ولایت تبریک میگم.
سلام
زیارتم قبول باشه!!
دعا کردم حسابی....
با اجازه |
|
| |
| پنجشنبه 30 خرداد ماه سال 1387 |
| مشهد! |
امروز ان شاالله میروم مشهد!!
التماس دعا |
|
| |
| پنجشنبه 23 خرداد ماه سال 1387 |
| ۲۲خرداد و من! |

تولدم مبارک!
دوباره ۲۲خرداد اومد وتولدی دیگر یعنی یه سال دیگه هم گذشت!!
توی این یه سال از خرداد پیش تاحالا چی کارای مثبت یا منفی کردی؟!!
اصلا بهش فکر کرده بودی!از کارهای بدت توبه کردی؟!خدارا به خاطر کارهای خوبت سپاس گفتی یا
سرتو همینطور پایین انداختیو رفتی؟!
خیلی بدت میاد که یک سال بزرگتر شدی؟!(پیرشدی جوون )
حس تولد داری؟!
خلاصه تولدت مبارک زینب عزیز
نامه ای از روحم به جسمم(عجب!!!)
------------------------------------------------------------
بله،بایکروز تاخیر من آمدم تا تولدمو به خودم تبریک بگم !امتحانامون تمام شد
من فکر می کنم خداالکی هیچکسو توی اون ماهی که به دنیا اومده نذاشته!
حتما یه رابطه ای بین ۳ و۱۴و ۱۵و۲۲خرداد هست نمیدونم بین این روزها تواین ماه چه رابطه ای
وهماهنگی وجوداشته باشه!شاید روز های دیگری که بگذردو بفهمم.
نمیدونم...
|
|
| |
| چهارشنبه 15 خرداد ماه سال 1387 |
| بازم دیر اومدم |
"به نام خداوند یکتا"
سالروز رحلت امام خمینی(ره)بر شیفتگان آن امام تسلیت می گویم.
نوزده سال از یتیم شدنمان می گذرد....
خواستم چند روز پیش بیامو بگم ایول که امتحان ۱۶لغو کردن ولی دوشنبه دیدم که بله امتحانات بعدی رو به صورت فشرده برگزار می کنند.
حالا باهمه بدی یا خوبی هاش رفتیم مرقد یک عالمه جوانانی اونجا بودند که حتی ممکنه که چند سال بعد از رحلت
امام متولد شده باشند یا اکثرا در زمان رحلت امام ایشونو درک نکردند ولی با عشق خالص از شهرستان جنوب،شمال
همه جای کشور اومده بودند حتی با تمام سختی هاش بااینکه اکثرشون امتحان داشتند!
راستی بیام فکر کنیم مگه اونا بیکارن از اون ایران پاشن پیاد،سواره و...بیان؟!نه بیکار نیستن پس چه چیزی دروجود این مرد بوده که میلیون ها زائر پس از گذشت از نوزده سال داره؟!!
کلی مطالب قشنگ در مورد امام که از این ورو اون ور دزآورده بودم که بتویسم ولی بااین فشرده کاری اصلا وقت نداشتم خودتون ببخشید!


|
|
| |
| چهارشنبه 8 خرداد ماه سال 1387 |
| دیگه چی بگم؟!!! |
جان باختن یک جوان بسیجی درکرج درراستای احیاء امربه معروف, موجی ازنگرانی وانتقاد را درمیان نیروهای مردمی این شهرستان بوجود آورده است .
به گزارش البرز صبح روز شنبه مهندس محمود توفیقیان ازبسیجیان فردیس درحالیکه به محل کارخود عزیمت مینمود درپی بخاطر تذکر برای رعایت شئونات اخلاقی درانظار عمومی جان خود را ازدست داد.
این گزارش حاکیست این جوان بسیجی درحال مراحعه به محل کارش درحاشیه نیروگاه منتظرقائم با دختر وپسری که باوضع زننده درخودرو بودند روبرو میشود .
بامشاهده این وضعیت وی به آنها تذکرمیدهد که مورد توجه قرارنگرفته وباپیگیری بعدی این جوان بسیجی, راننده خودرو را بادنده عقب به حرکت درمیاورد که درنتیجه آن مهندس توفیقیان نیز بهمراه خودرو به زمین کشیده میشود.
یک مقام مسوول درکرج گفت :مسافت طی شده توسط خودرو وکشیدن این جوان بسیجی چندصد متر بود که درنهایت باکوبیده شدن به دیوار خودرو متوقف ومهندس توفیقیان دچار ضربه مغزی میشود .
راننده که قصد متواری شدن ازصحنه ارتکاب جرم را داشت ازسوی شاهدان دستگیر وتحویل مامورین انتظامی میگردد.
جوان بسیجی نیز بلافاصله به سمت بیمارستان تامین اجتماعی منتقل که متاسفانه بعلت شدت جراحت وارده قبل ازرسیدن به بیمارستان جان خود را ازدست میدهد.
مهندس محمود توفیقیان 22ساله وساکن شهرک منظریه درجنوب شرقی کرج بود که سالها سابقه فعالیت دربسیج حوزه 16شهید دستواره را داشته است .
مراسم سوم این جوان روزسه شنبه همین هفته درمسجد صاحب الزمان (عج)واقع در سه راه انبارنفت برگزار خواهد شد.
حادثه مذکور موجی ازانتقاد را درمیان نیروهای مردم یبهمراه داشته و موجب نگرانی ازروند افزایش ناامنی های اجتماعی شده است.
درحالیکه میرود تا ازاین اتفاق 24ساعت بگذرد هنوز هیچ مسوول امنیتی وقضایی شهرستان دراین خصوص واکنش جدی نشان نداده وهمین امر براین انتقادات افزوده است .
آنها ازمسوولین قضایی وانتظامی شهرستان سوال میکنند آیا گرفتن جان جوانان توسط عده ای هوسران به بهانه آزادی ,فتح بابی برای "بسیجی کشی "خواهد بود؟!
|
|
| |
| جمعه 3 خرداد ماه سال 1387 |
| آزادیت مبارک! |
به نام خدایی که خرمشهر را آزاد کرد...
خیلی با خودم کلنجار رفتم تااومدم این جا گفتم بیخیال امتحان داری فردا ولش کن یه بارم ننویس مگه چیزی میشه؟!
تقریبا به بهونه ی امتحان قانع شدم که نشینم اینجا ولی وقتی یکم تلویزیون دیدم، دیدم نمی تونم ننویسم از روز
مقاومت روز به ثمر رسیدن دلاوری مردان مرد ننویسم اگه...این جا بود می گفت بابا چقدر حرف از شجاعت و حماسه می گی بسه تموم شد رفت دختر خوب!!
ولی نه ما زنده ایم فقط به خاطر اون حماسه ها فقط به خاطر اون چیزی که تو اسمشو میذاری مسخره بازی ...
می دونی دلم خیلی می سوزه هر قدر هم بگم خالی نمی شم نمی تونم از ایثار مردان مرد بشنوم و ببینم،وضع بعضی جوونامونم هم ببینمو هیچی نگم نمی تونم ببینم یک سری آدم کلی زجر تحمل کردن زجری که الان به یکدومشون فکر میکنم
طاقت تاب میشه به خاطر دین ،جان و هستی که الان ماداریم اونوقت ما نمک می خوریمو نمک دان می شکنیم ...
داشتم خفه میشد دیگه ببخشید!!

|
|
| |
| یکشنبه 29 اردیبهشت ماه سال 1387 |
| آخرین روزمون |
امروز آخرین روز درسی مون بود. یعنی فقط بچه هارو توی امتحانا می بینیمو دیگرهیچ...
به همین مناسبت همه ی بچه های باحال مدرسه به چند گروه تبدیل شدن:یه سری از صبح دفتر خاطرات
پخش می کردن(عده ی زیادی از بچه ها) بعضی ها ساعت آخر کار هایی از قبیل:حلالیت خواستن (منم
گفتم حلال کردن خرج داره اخرجشم یه بستنیه ) اما ما بدون بستنی بخشیدیم!(چه کنیم دیگه مااینیم)
،گروهی از بچه های لوس گریه میکردن،گروهی هم انگار نه انگار،یه سری هم که ما توی اونیم مشغول
شدیم به خیس کردن گروه یا آدم خاصی هرجوری که بودبا مشت،مشما،بطری،آشغال چیپس خلاصه
خیس کردیم وخیس شدیم..
ما سال آخری ها هستیم ،بچه هامون از اینکه دیگه این مدرسه و معلماشو نمی بینن ناراحت بودن ولی من نه!!ناراحتی هایی هم اگه بوده به خاطر بچه های مدرسه است نه معلمی،نه معاونی،نه مدیری کسی نیست که مادلمون از ندیدنشون بسوزه (حلا نه ایننقدر شور)به جز بجه ها
خلاصه روز قشنگی بود...
سلام بر امتحانات!!! |
|
| |
| جمعه 27 اردیبهشت ماه سال 1387 |
| چرا؟ |
اینطور که بوش می آد مثل اینکه بازم امام رضا مارو نطلبید.چر آخه!
ـ زیارت زورکی نمیشه که دختر!اگه طلبیدت بو خدا رو شکر کن اگه نه غر نزن!!!


|
|
| |
| جمعه 20 اردیبهشت ماه سال 1387 |
| طلائیه |
خدا رحمت کند آقای ضابط رو میگفت: طلائیه چه طلائیه...
واقعا چه طلائیه.کاش میشد همونجا زندگی کنیم برا همیشه.
یکی از راویای لشکر 17 میگفت من 7 یا 8 ساله دارم کاروان میارم یه روز یه کاروانی آوردم بین اونا یه دختری دانشجوی پزشکی کاشان بود تو راه رفتیم شلمچه مسخره کرد ، رفتیم فکه مسخره کرد ، آوردیم طلائیه مسخره کرد ، تو طلائیه من بعد از صحبتها خاک تبرکی دادم دست این دانشجوها گفتم اینجا قدمگاه ابوالفضل العباسه این خاک رو ببرید هروقت دلتون گرفت و دلاتون آلوده شد یه گوشه بشینید و این خاک رو بو کنید یاد طلائیه کنید دلاتون باز بشه تا خاک رو دادم به این دختر خاک رو پرت کرد وگفت این مسخره بازیها چیه؟ تحویل نگرفت رفتیم از اینجا خرمشهر. شب خرمشهر خوابیدیم اول صبح دیدم یه کسی در اطاق رو میکوبه درو وا کردم دیدم همین دختر داره چه جور اشک میریزه و میگه یالا منو ببر طلائیه گفتم تو که میگفتی مسخره بازیه گفت تو رو خدا تو دیگه نگو شب خواب دبدم یه شهیدی از طلائیه اومد تو خوابم گفت تو میدونی اونایی که میان طلائیه ما یکی یکی میریم در خونه هاشون دعوتنامه بهشون میدیم.کی تورو راه داده خونه ما اومدی تو با اجازه کی پاتو گذاشتی تو طلائیه؟ گفتم آخه خانم دیگه مسیر ما طلائیه نیست.گفت یا منو میبری طلائیه یا من دیگه کاشان برنمیگردم همینجا میمونم.
گفت خدا شاهدِه برداشتم آوردمش طلائیه تا از ماشین پیاده شد پابرهنه شد دوید رو این خاکا خودشو انداخت اینقدر خودشو زد وگریه کرد...
طلائیه چه طلائیه. طلائیه قطعه ای از بهشت... اونجا دیگه شاه وگدا با هم فرق نمیکنند اونجا دیگه همه میگن خدا. اونجا میشه با خود حاج ابراهیم همت حرف زد.
طلائیه چه طلائیه...........

|
|
| |
| دوشنبه 9 اردیبهشت ماه سال 1387 |
| تا صبح قریب... |
تقویم انتظار من پراز جمعه های
خط خورده است اما گمان نکن
که از انتظار خسته می شوم.هر
روز هفته به اتنظار جمعه ام
وهر جمعه به انتظار تو.
آری،گمان نکن که از جمعه
خسته می شوم.هر جمعه
که می گذرد روح سبزانتظارم تازه تر
از قبل سبز تر از قبل می شکفد و
من همچنان چشم به راهم
تا بیایی...
**********************************************************************************
تو آن گل بی عیب و نقصی که به آمدنت وعده الهی داده شده ومن می دانم که بانگاه به چشم انداز ظهرت باید آماده
باشم وگام های خودرا در راستای طلوع ظهور، استوار سازم و ناصر ویاور تو باشم.من باصدایی به بلندای تاریخ و
همراهی او که ذخیره خدا بریاری دین وعزت مومنان و انتقام گیرنده از منکران ومنحرفان است را فریاد میزنم و خودرا
در بیکرانه گسترهی معرفت و محبت به ولایت تو احساس میکنم.
افزایش نیکی ها و نابودی زشتی هایم همه در همراهی تو وتنها باتو بودن ریشه دارد.
کمکم کن... |
|
| |
| پنجشنبه 22 فروردین ماه سال 1387 |
| خدایا ... |

|
|
| |
| سه شنبه 20 فروردین ماه سال 1387 |
| انرژی هسته ای |
| روز ملی فناوری هسته ای رو به دانشمندان ایرانی و تمامی هموطنانم تبریک می گویم. |
|
| |
| چهارشنبه 7 فروردین ماه سال 1387 |
| وصیت نامه... |
متن زیر از نوشته های شهید احمدرضا احدی رتبه اول کنکور پزشکی می باشد تا آخرشو لطفا بخونید:
وچه کسی می داند جنگ چیست؟
وچه کسی می داند فرود یک خمپاره،قلب چند نفررا می درد؟
چه کسی میداند سوت خمپاره فردا به قطره اشکی بدل خواهد شد و این اشک جگر هایی را خواهد سوزاند؟
به کدام گوشه نشسته ای؟کدام دختر دانشجویی که حوصله ندارد عکس های جنگ راببیند واخبار داغ جنگ را بشنود،
داغ آن دختران سوسنگرد!
کدام پسر دانشجویی می داند هویزه کجاست؟چه کسی درآن کشته شدودرآن دفن گردید؟چگونه بفهمد تانک ها
هویزه رابا۱۲۰اسوه،از بهترین خوبان را له کردند واصلا می دانی تانک چیست وچگونه سری زیر تانک له می شود؟
آیا می توانید این مسئله را حل کنید:گلوله ای از دوشیکا باسرعت اولیه خود ازفاصله ۱۰۰متری شلیک می شود ودر
مبدا به حلقومی اصابت نموده وآن را سوراخ کرده وگذر می کند،معلوم کنید:سرکجا افتاده؟کدام زن صیحه
میکشد؟کدام یراهن سیاه میشود؟کدام خواهر بی برادر می شود؟آسمان کدام شهر سرخ می شود؟کدام کودک
در انزوا و خلوت خویش اشک می ریزد؟
کدام مسئله را حل می کنی؟برای کدام امتحان درس می خوانی؟به چه امید نفس می کشی؟
کدام اضطراب جانت را میخورد؟دیررسیدن به اتوبوس.نمرهAگرفتن.
دلت را به چه بسته ای؟به مدرک.به ماشین.به قبول شدن در فوق دکترا.
آری پسرک دانشجو!به تو چه مربوط که خانواده ای درهمسایگی تو داغدار شده است.جوانی به خاک افتاده وخون شکفته!
آری دخترک دانشجو!به تو چه مربوط دختران سوسنگرد را به اشک نشاندند وآنان را زنده به گور کردند.به تو چه مربوط کودکانی در خرمشهر ازتشنگی مردن!
هیچ ایا دیده ای که آنگاه قطره ای نم با امید های فراوان به بالین کودکی رفتی تا سیرابش کنی،اما دیدی کودک دیگر آب نمی خواهد!!!
|
|
| |
| چهارشنبه 29 اسفند ماه سال 1386 |
| سال نو |
یا مقلب القلوب والابصار
یا مدبر الیل وانهار
یا محول الحول والاحوال
حول حالنا الی احسن الحال
۸۶ داره کم کم میره و جای خودشو به ۸۷ می ده واین نشون می ده یک ساله دیگه ام گذشت...
یک سال با تمام شیرینی ها وتلخی هایش می ره جاشو به یک سال دیگه می ده.روزها ماه ها هفته ها سال ها
میگذرد ولی نیامدی"یابن الزهرا"...
بهار از راه می رسه و زمستون سرد تموم میشه همه چیز نو می شه همه کس وهمه چیز لطیف وشادابن.
امیدوارم دلهاتونم شاد وپر انرزی باشه و بمونه وهمیشه موفق باشید.
سر سفره های هفت سین اون لحظه ای که همه هیجان و شادی دارن برای یک سال دیگه،منو هم دعا کنید.
راستی دیگه از خدا لحظه تحویل می خواین؟
 
|
|
| |
| سه شنبه 21 اسفند ماه سال 1386 |
|
در ضمن نامزد انتخاباتی میان دوره ای خبرگان رهبری،جبهه ی متحد اصولگریان آیت الله مهدوی کنی می باشد. |
|
| |
| جمعه 17 اسفند ماه سال 1386 |
| کلاس زبان ما |
رحلت پیامبر اعظم(ص) وشهادت امام حسن مجتبی(ع)وامام رضا(ع)را تسلیت می گویم.
سرکلاس زبان معلممون شروع کرد به حرف زدن در مورد این که مدارس مختلط چه مزایایی داره وهرکس می خواد دراین باره حرف بزنه بلند شه وبگه منم خواستم پاشم وحرف بزنم معلممون گفت فقط انگلیسی منم گفتم انگلیسی من دراین حد نیس که تند تند بتونم دراین باره حرف بزنم ،گفت نمی دونم تو کلاس ما فقط خانوم ...هست که می تونه اونجور که استاد می خواد حرف بزنه خلاصه این خانوم شروع کرد به ور ور کردنو اینکه آره اگر اینطوز بشه عالیه قشنگ بچه ها از روی چشم به هم چشمی درس می خووننو استادم گفت بله اگر جوانان ما بتونن روابط مثبت ایجاد کنن و بتونن تو چشمان همدیگر نگاه کنن وحرف بزنن واستفاده کنن ما پیشرفت خواهیم داشت
منم که ساکت نمی مونم رفتم باهاش بحث کردم گفتم اولا مگه مردها چقدر اطلاعاتشون بالاتره!دوما مگه خانوم قحطه؟سوما چه اصراری شما دارین بر همچین مسئله ای؟چهارم در جامعه ای که در دانشگاه هاشم گرفتن یک جزوه معمولی از یک پسر باعث شده توسط خود اون پسر چه شایعاتی به بار نیاید چطور در سن ما سن خطرناک همچین چیزی بدون ایجاد فساد ممکنه؟پنجم مگر در دانشگاه شاهد چه پیشرفتی بودیم که بخواهیم در مدارس هم اجرا کنیم ششم وهفتم(اینو به استادنگفتم به شما ها می گم)قبل از انقلاب شاهد چه پیشرفتی بودیم در آن زمان مدارس کاملا مختلط بود آیا این چشم به هم چشمی باعث پیشرفت شد؟و حدیث پیامبر "نگاه به نامحرم نگاه به شیطان است هرکس گرفتار نگاه به شیطان شود گرفتار وهلاک خواهد شد"اصلا بادستورات دینی ما سازگاری نداره...
نظر شما؟
|
|